سایت های مرتبط

نیما یوشیج چاپ پست الکترونیکی

داروگ

نيما

« پدر شعر نو ايرن »

علي اسفندياري نوري فرزند ابراهيم خان نوري ملقب به اعظام السلطنه و طوبي مفتاح از طوايف بنام نور مازندران در سال 1276 خورشيدي در زمان سلطنت مظفرالدين شاه قاجار ديده به جهان گشود . پدر تاريخ تولد او را در هامش قرآني خطي که سالها در خانواده آنان وجود داشت چنين مرقوم نمود :

« تولد نور چشمي علي ، ليله 15 جمادي الاول 1315 »

بعدها نيما در يادداشتي کوچک شجره نامه خود را چنين مي نگا رد :

« علي بن ابراهيم علي معروف به ناظم الاياله بن محمدرضا مشهور به باباخان بيک بن محمدهاشم در شب 15 جمادي الاول متولد شدم در يوش . شب پنجشنبه 15 جمادي الاول 1315 هجري قمري مطابق با 11 نوامبر 1817 ميلادي و پاييز بود . اين تاريخ را از روي روزنامه (تربيت) فروغي برداشته ام و تاريخ ماه شمسي را در دست ندارم .

او در جاي ديگر در مورد پدران خود چنين مي نويسد :

« محمد رضاخان حکمران رستمدار ، يکي از مخالفين زورمند آقامحمدخان قاجار بود که به کمک دوست و خويشاوند خود ، محمدخان دار سوادکوهي ، سالها با آقامحمدخان در لاريجان و نور «پشن و قلعه لار» به زد و خورد پرداخت . با آن که يکبار حريف خود را در جنگ تن به تن به دست آورد و نکشت ، بالاخره در نتيجه فريبي متواري شد و بعدها در مورچه خورت اصفهان فوت کرد . نسب اين رادمرد به فاصله کم به «اسفنديار» پسر «کياجمال الدين» يکي از سران اين دودمان مربوط مي شود و به همين جهت اين خاندان به «اسفندياري» مشهور شده اند . »

نيما پسر بزرگ خانواده بود . برادر ش رضا (که بعدها نام خود را به لادبن تغيير داد) از او کوچکتر بود و سه خواهرش مهراقدس ، ناکتا و ثريا نام داشتند .

« علي خان » دوران کودکي را در يوش گذراند و در مکتب خانة همان ده خواندن و نوشتن را فراگرفت . او در اين باره مي نويسد :

« در سال 1315 هجري ابراهيم نوري ، مردي شجاع و عصباني از افراد يکي از دودمان هاي قديمي شمال ايران محسوب مي شد و. من پسر بزرگ او هستم . پد ر در اين ناحيه به زندگاني کشاورزي و گله داري خود مشغول بود .

در پاييز همان سال زماني که او در مسقط الرأس ييلاقي خود «يوش» منزل داشت من به دنيا آمدم . پيوستگي من از طرف جدّه به گرجي هاي متواري از دي رزماني در اين سرزمين مي رسيد .

زندگي بدوي من در بين شبانان و ايلخي بانان گذشت که به هواي چراگاه به نقاط دور ييلاق ، قشلاق مي کنند و شب بالاي کوهها ساعات طولاني با هم دور آتش جمع
مي شوند . از تمام دوره بچگي خود ، من بجز زد و خوردهاي وحشيانه و چيزهاي مربوط به زندگي کوچ نشيني و تفريحات سادة آنها در آرامش يکنواخت و کور و بي خبر از همه جا ، چيزي به خاطر ندارم . در همان دهکده که متولد شدم ، خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده ياد گرئفتم ، او مرا در کوچه باغ ها دنبال مي کرد و به باد شکنجه مي گرفت . پاهاي نازک مرا به درخت هاي ريشه دار و گزنه دار مي بست و با ترکه هاي بلند مي زد و مرا مجبور مي کرد به از بر کردن نامه هايي که معمولاً اهل خانواده هاي دهاتي بهم مي نويسد و خودش آنها را بهم مي چسبانده و براي من طومار درست کرده بود . »

نيما پس از طي دوران کودکي ، در 12 سالگي براي تحصيل در مدارس جديد راهي تهران مي شود . پدر که فردي دانا و علاقمند به علوم جديد است اين امکان را فراهم
مي آورد . نيما در يادداشتي تحت عنوان «خانه ي پدري» ماجراي اين سفر را چنين شرح
مي دهد :

« خوب بخاطر دارم ... يک شب مهتابي ، پدر مرا يک اسب کهر کرد جوج به من گفت : «اين پسرجان حالا مي روي درس بخواني ، اما فراموش نکن ، تو اهل کوهپايه هستي و بايد قوي بار بيايي» مقصود پدرم از اين حرف اين بود که گرم و سرد چشيده و اهل شکار و اسلحه و جنگ و بيابانگردي باشن نه نازپرده . بعد از اين حرف او در سايه سنگهاي بلند در دماغه کوه مدتي ايستاد بعد از من دور شد و اسب مثل پرنده مرا از کوه ها عبور داد . »

او ابتدا وارد دبستان «حيات جاويد» شد و سپس به همراه برادر کوچکترش لادبن به مدرسه لويي رفت ، اما در کنار تحصيلات کلاسيک مدتي را در مدرسه خان مروي نزد مرحوم شيخ هادي يوشي به تحصيلات قديمه و فراگيري زبان عربي پرداخت .

«علي» پس از ورود به مدرسه سن لوئي نام «نيما» را براي خود برگزيد و در خردادماه سال 1304 زماني که براي اولين بار اداره سجل احوال (ثبت احوال امروزي) شروع به صدور شناسنامه نمود نام و نام خانوادگي «نيما خان يوشيج» را براي خود انتخاب کرد . بنابراين نام و نام خانوادگي علي اسفندياري هيچگاه در شناسنامه او نيامده است . نيما اين انتخاب را با الهام از نام يکي از اسپهبدان سلسله پادوسبانان به نام نيماور (به معناي کماندار بزرگ) براي خود انتخاب نمود . اسپهبد مورد نظر فخرالدوله نيماور پدر شراگيم است که محل حکومت وي در نمارستاق بود .

« ... يکسال که به شهر آمده بودم ، اقوام نزديک مرا به همپاي برادر از خود کوچکترم «لادب ن» به يک مدرسه کاتوليک واداشتند . آن وقت اين مدرسه در تهران به مدر سه عالي « سن لويي» شهرت داشت . دوره تحصيلي من در اينجا شروع مي شود . سالهاي اول مدر سه من با زد و ورد با بچه ها گذشت . وضع ر فتار و سکنات من ، کناره گيري و حجبي که مخصوص بچه هاي تربيت شده در بيرون شهر است ، موضوعي بود که در مدرسه مسخره بر ميداشت ، هنر من در مدرسه خوب پريدن و با رفيقم حسين پژمان فرار از محوطه مدرسه بود ، من در مدرسه خوب کار نمي کردم ، فقط نمرات نقاشي به داد من ميرسيد اما بعدها در مدرسه ، مراقبت و تشويق يک معلم خوش رفتار که «نظام وفا» شاعر بنام امروز باشد مرا به خط شعر گفتن انداخت . اين تاريخ مقارن بود با سالهايي که جنگهاي بين المللي ادامه داشت . من در آن وقت اخبار جنگ را به زبان فرانسه مي توانستم بخوانم . شعرهاي من در آن وقت به سبک خراساني بود که همه چيز در آن يک جور و بطورکلي دور از طبيعت واقع و کمتر مربوط به خصايص زندگي شخصي گوينده وصف ميشود .

در تاريخ 14 سرطان 1335 هجري مطابق با 15 ژوئن 1917 ميلادي تاريخ گرفتن تصديقنامة من و برادرم لادبن است از مدرسه سن لويي . من در آن وقت بيست ساله بودم ».

او در سال 1298 خورشيدي به استخدام وزارت ماليه (وزارت دارايي امروزي) درآمد و هشت سال به خدمت در آنجا ادامه داد . در سال 1299 مثنوي بلندي را به نام «قصة رنگ پريده ، خون سرد» منتشر ساخت و بالاخره در دي ماه سال 1301 شاهکار خود «افسانه» را سرود و آن را به معلم اش ، نظام وفا تقديم کرد .

براي نخستين بار بخش هايي از «افسانه» توسط ميرزادة عشقي دوست نزديک نيما که بعدها به دست استبداد وقت به شهادت رسيد در هفته نامه ي «قرن بيستم» منتشر شد . ولي انتشار کامل افسانه در سال 1329 به کوشش شادروان احمد شاملو شاعر تواناي معاصر انجام پذيرفت .

«افسانه يک منظومة دلکش عاشقانه است . منظومه اي از شاعر ـ نيما ، عاشق و افسانه ، که هر کدام به مثابه ستاره اي در مدار عشق مي گردند ، از زبان يکديگر سخن مي گويند ، با هم يکي مي شوند و از يکديگر فاصله مي گيرند . از اين رو «افسانه» پايان ناپذير است . خواننده مي بيند او نيز مثل ستاره اي در مدار هماوايي شاعر و عاشق و افسانه قرار گرفته است .

اين آميختگي هنرمند و گوهر هنر ، يعني عشق ، سابقه اي درخشنده در ادب و هنر پارسي دارد . »

«افسانه» به زبانهاي مختلف از جمله زبان فرانسه ترجمه شده است. نخستين ترجمه ي فرانسوي اين منظومه در سال 1963 ميلادي توسط رژه لسکو ، فارسي شناس برجسته فرانسوي که بعدها به عنوان رايزن فرهنگي راهي تهران شد انجام پذيرفته است .

نيما در مورد آغاز سرودن افسانه به شرف الدين خراساني چنين مي گويد : «غروب از خانه بيرون زدم. در جنگل بر سنگي نشسته بودم. احساس کردم همة برگها به طرفم مي آيند. رنگها در تاريک و روشنايي غروب هر هم دگرگون مي شدند ، گويي در درون جانم رنگ مي پذيرفتند ... نخستين مصرع افسانه آمد!

ازدواج نيما

نما در سن 29 ساگي به تاريخ 6 ارديبهشت ماه 1305 خورشيدي با خانم عاليه جهانگير فرزند ميرزا اسماعيل شيرازي و خواهرزاده نويسنده ي توانا ، مبارز و شهيد صدر مشروطيت ميرزا جهانگيرخان صوراسرافيل ازدواج نمود . او انساني فرهيخته و بانويي فاضل و وارسته بود و به کار معلمي اشتغال داشت . اين بانوي شريف که در خانداني اصيل و نجيب ، زاده شد و رشد و نمو يافته بود ، تا پايان عمر نيما در خدمت به او و خانواده اش کوشيد و همواره يار وفاداري براي همسرش بود . مدتي کوتاه پس از ازدواج نيما و همسرش تلخ ترين حادثه زندگي نيما يعني مرگ پدرش اتفاق افتاد .

نيما در سال 107 به همراه همسرش راهي بارفروش (بابل) شد ، عاليه خانم به تدريس در «مدرسه دوشيزگان سعدي» مشغول شد ولي نيما شغل خاصي نداشت لذا به کارهاي متفر قه و نوشتن آثاري از جمله نمايشنامه «کفش حضرت غلمان» و آثار ديگري چون «سفرنامه بارفروش» ، «آيدين» و «حکايت دزد و شاعر» پرداخت .

نيما پس از چند سال انتظار خدمت ، بالاخره در سال 1316 در تهران دعوت به کار مي شود و به تدريس در دبيرستان صنعتي در درس ادب يات مي پردازد . سال 1320 يکي از سخت ترين سالهايي بود که بر مردم ايران گذشت و نيما را نيز سخت تحت تأثير قرار داد. او در اين سال تحت تأثير شرايط اجتماعي به سرودن اشعاري چون «خواب زمستاني» و «جغدي پير» پرداخت . در سال 1324 شراگيم تنها فرزند نيما و عال يه جهانگير متولد
مي شود . اما نيما همچنان غرق در تفکرات خود است و هنوز کاري که با آن بتواند گذران زندگي نمايد ندارد . در سال 1326 او به استخدام وزارت فرهنگ در مي آيد و تا ئپايان عمرش يعني سال 1338 خورشيدي در همين شغل بکار مي پردازد . در تيرماه سال 1325 نخستينم کنگره نويسندگان ايران تشکيل شد .

در جريان کودتاي 28 مرداد 1332 نيما که در يوش به سر مي برد شعر معروف «دل فولادم» را سرود . پس از جريان کودتا منزل نما به جهت داشتن تفنگ مورد تفتيش قرار مي گيرد و پس از آن بيشتر دوستانش از او فاصله مي گيرند . در همين سالها که نيما در کوچه فردوسي تجريش زندگي مي کرد بيشتر جلال آل احمد و سيمين دانشور و ابراهيم ناعم که همسايه اش بودند با او رفت و آمد داشتند .

نيما در اين سالها اشعار کمتري مي سرايد و در سال 1334 به همت دکتر ابوالقاسم جنتي عطايي بخشي از آثار او توسط بنگاه مطبوعاتي صفي علي شاه منتشر مي گردد . نيما سالهاي پاياني عمر را در يأس و نااميدي که شايد ريشه در شرايط اجتماعي آن روزگار داشت به سر مي آورد . در سال 1335 وصيت نامه خود را مي نويسد و دکتر محمد معين و در کنار او دکتر ابوالقاسم جنتي عطايي و جلال آل احمد را به عنوان متولي اشعارش انتخاب مي کند و همچنين دکتر محمد معين را قيم فرزندش معرفي مي نمايد .

روح بزرگ اين مرد انديشمند و آ زاده در چهارشنبه 13 ديماه 1338 شباهنگام از جسم خاکي خود جدا مي شود و آزادانه آن گونه که همواره در طول حياتش مي پسنديد در آسمانها به پرواز در مي آيد . زمستان سختي بود . راههاي تهران به يوش پوشيده از برف و امکان حمل کالبد به يوش ، جايي که نيما خواسته بود تا او را در همانجا به خاک بسپارند تا پيکرش با ذره ذره خاک آنجا در هم آميزد فراهم نبود . پيکر نيما را به امانت در امامزاده عبداله شهر ري به خاک سپردند . اين فراق و جدايي نيما از يوش بيش از 30 سال به طول انجاميد و بالا خره با پايمردي و تلاش عده اي از رادمردان خطة نور ، پيکر نيما به زادگاهش منتقل گرديد . بقيه ماجرا را به قلم آقاي محسن محسني ، دبير ستاد انتقال کالبد نيما مي خوانيم .

انتقال کالبد

در شهريور ماه سال 1372 خورشيدي گروه «بررسي فرهنگ سرزمين نور» که سابقه تأسيس آن به ساليان قبل باز مي گشت ، ستادي به نام «ستاد انتقال کالبد به يوش» را تشکيل داد . اين ستاد که به رياست سرهنگ علي پاشا نوري اسفندياري (از عموزادگان زنده ياد نيما يوشيج) و نيابت شاد روان تيمسار اسدالله روئين فر تشکيل شد متشکل بود از : آقايان حاج مسيح اسفندياري ، مرحوم طبيب زاده نوري ، جعفر محدث ، حمزه رفيعي ، محمد اسفندياري ، بهادر اسفندياري ، اميرعباس ملک محمدي نوري ، رمضان جمشيدي ، ذبيح الله شکري ، جواد جمشيدي (اميني) ، محمد داوودي و محسن محسني که به عنوان دبير ستاد منتسب شده بود .


داروگ

خشك آمد كشتگاه من

در جوار كشت همسايه.

گرچه می گويند: "می گريند روی ساحل نزديك

سوگواران در ميان سوگواران. "

قاصد روزان ابری، داروگ ! کی می رسد باران؟

بر بساطی كه بساطی نيست

در درون كومه ی تاريك من كه ذره ای با آن نشاطی نيست

و جدار دنده های نی به ديوار اتاقم دارد از خشكيش می تركد

-چون دل ياران كه در هجران ياران-

قاصد روزان ابری ، داروگ ! کی می رسد باران؟

علی اسفندیاری (نیما یوشیج) در 21 آبان 1276 به دنیا آمد و بعدها پایه‌گذار شعر نو در ایران شد. وی بعد از 64 سال زندگی بر اثر بیماری ذات‌الریه درگذشت.

علی اسفندیاری كه بعدها نام «نیما یوشیج» را بر خود گذاشت در 21 آبان 1276 شمسی در «یوش» - دهی از بخش نور در شهر آمل- زاده شد. وی پسر بزرگ ابراهیم نوری مردی شجاع از افراد دودمان‌های قدیمی شمال ایران بود.

وی در زندگی‌نامه‌ی خود نوشته ، زندگی بدوی من در بین شبانان و ایلخانان گذشت كه به هوای چراگاه به نقاط دور ییلاق قشلاق می‌كردند وشب‌ها بالای كوه‌ها ساعت‌های طولانی دور هم جمع می‌شدند .

از تمام دوره‌ی بچگی خود من به جز زد و خوردهای وحشیانه و چیزهای مربوط به زندگی كوچ‌نشینی و تفریحات ساده‌ی آنها در آرامش یكنواخت و كور و بی‌خبر از همه جا چیزی به خاطر ندارم.

نیما در دنباله زندگی‌نامه خود می‌افزاید: در همان دهكده كه من متولد شدم خواندن و نوشتن را نزد آخوند ده یاد گرفتم . او مرا در كوچه دنبال می‌كرد و به باد شكنجه می‌گرفت ، پاهای نازك مرا به درخت‌های ریشه و گزنه‌دار می‌بست و با تركه می‌زد و مرا به ازبر كردن نامه‌هایی كه معمولا اهل خانواده‌ی دهاتی به هم می نوشتند می‌كرد.اما یك سال كه به شهر آمده بودم اقوام نزدیك من مرا به همپای برادر از خود كوچكترم «لادبن» به یك مدرسه كاتولیك واداشتند.

چنانكه گذشت نیما تا 12 سالگی در «یوش» بود و بعد از آن به تهران آمد ، دوره‌ی دبستان را در مدرسه‌ی «حیات جاوید» گذراند. پدر علی شب‌ها به وی «سیاق» می‌آموخت و مادرش كه حكایاتی از «هفت پیكر» نظامی و غزلیاتی از حافظ حفظ داشت را به وی می‌آموخت.

نیما در سپیده ‌دم جوانی به دختری دل باخت و این دلباختگی طلیعه‌ی حیات شاعرانه‌ی وی گشت . بعد از شكست در این عشق به سوی زندگی خانوادگی شتافت و عاشق صفورای چادرنشین شد و منظومه‌ی جاودانه «افسانه»‌ را پدید آورد.

پدر نیما از ازدواج وی با صفورا راضی بود اما صفورا حاضر به آمدن به شهر نشد و ناگزیر از هم جدا شدند و دومین شكست او را از پای درآورد.

نیما بعد از فراغت از تحصیل در مدرسه‌ی سن لویی به كار در وزارت دارایی پرداخت اما بعد از مدتی از این كار دست كشید. نیما در نتیجه‌ی آشنایی با زبان فرانسه با ادبیات اروپایی آشنا شد و ابتكار و نو‌آفرینی را از این رهگذر كسب كرد و به عنوان یكی از پایه‌های رهبری سبك نوین قرار گرفت.

اشعار نخستین وی با اینكه در قالب اوزان عروضی ساخته شده است از مضامین نو و تخیلات شاعرانه برخوردار است كه در زمان خود موجب تحولی در شعر گردید. نیما در آثار بعدی خود اوزان عروضی شعر را می‌شكند و شعرش را در چارچوپ وزن و قافیه آزاد می‌سازد و راهی تازه در شعر می‌آفریند كه به سبك نیمایی مشهور می‌شود.

نیما یوشیج در سال 1328 در روابط عمومی و اداره تبلیغات وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد.

نیما در زمستان سال 1338 و در ششم دی ماه به بیماری ذات‌الریه مبتلا و در سن 64 سالگی در تجریش تهران از دنیا رفت.

از آثار نیما می‌توان به مجموعه شعر«قصه رنگ پریده» ، «خون سرد» ،‌«مطبعه‌ی سعادت»‌‌، «فریادها»، ‌«مرقد آقا» ، «كلاله‌های خاور» ، «ناقوس» ، «مانلی»‌، «افسانه»‌،‌« مروارید» ، «امیركبیر» ، مجموعه نامه‌هایی با عنوان «كشتی و طوفان» ، «قلم‌انداز»، «حكایات و خانواده سرباز» ، مجموعه نامه‌های «ستاره‌ای از زمین»‌ ،‌ داستان «توكایی در قفس» ، «آهو و پرنده‌ها»‌،‌ « حرف‌های همسایه »، «شعر من» ، مجموعه نامه‌های «دنیا خانه من است»‌ ،‌« آب در خوابگه مورچگان » ، «عنكبوت» ، « كندوهای شبانه »، « شهر صبح شهر شب»‌ و دو سفرنامه و ... اشاره كرد.

 

دانشنامه موسیقی فلات ایران (ملی - بومی) به کوشش مرکز فرهنگی هنری پارپیرار

مرکز مهارت آموزی پارپیرار


آمار بازدیدکنندگان

اعضا : 208
مطالب : 319
وب لینک : 22
تعداد بازدید مطالب : 242203