|
ققنوس ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازهي جهان آواره مانده از وزش بادهاي سرد، بر شاخ خيزران، بنشسته است فرد، بر گرد او به هر سر شاخي پرندگان. او نالههاي گمشده ترکيب ميکند از رشتههاي پارهي صدها صداي دور، در ابرهاي مثل خطي تيره روي کوه، ديوار يک بناي خيالي ميسازد. از آن زمان که زردي خورشيد روي موج کمرنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج بانگ شغال و مرد دهاتي کرده ست روشن آتش پنهان خانه را قرمز به چشم شعله خردي خط ميکشد به زيردو چشم درشت شب وندر نقاط دور خلقند در عبور او، آن نواي نادره، پنهان چنانکه هست، از آن مکان که جاي گزيده است ميپرد. در بين چيزها که گر ه خورده ميشود با روشني و تيرگياين شب دراز ميگذرد يک شعله را به پيش مينگرد. جايي که نه گياه در آنجاست، نه دمي ترکيده آفتاب سمج روي سنگهاش نه اين زمين و زندگياش چيز دلکش است حس ميکند که آرزوي مرغها چو او تيره ست همچو دود. اگر چند اميدشان چون خرمني زآتش در چشم مينمايد و صبح سفيدشان. حس ميکند که زندگي او چنان مرغان ديگر ار به سرايد در خواب و خورد، رنجي بود کز آن نتوانند نام برد. آن مرغ نغز خوان، در آن مكان ز آتش تجليل يافته، اکنون به يک جهنم تبديل يافته، بسته ست دميدم نظر و ميدهد تکان چشمان تيز بين. وز روي تپه، ناگاه، چون بجاي پرو بال ميزند بانگي بر آرد از ته دل سوزناک و تلخ، که معينش نداند هر مرغ رهگذر، آنگه ز رنجهاي درونيش مست، خود را به روي هيبت آتش ميافکند. باد شديد ميدمد و سوخته است مرغ؟ خاکستر تنش را اندوخته ست مرغ! پس جوجههاش از دل خاکسترش بدر. بهمن ماه1316  ققنوس مرغي افسانهاي و عجيب است که شايد اصل آن يوناني باشد.ايا همان فونيکس يا سفينکس است؟ آنکه بر دروازه شهر تب واردشوندگان به دروازه را با سئوالي ميخکوب ميکند؟ايا همين ققنوس نيست که از دروازه شهر تب تا در انگشتري شوپنهاور حضور دارد؟ بهر حال ققنوس مرغي است که وضع تولد و زندگي همچنين مرگش خلاف معمول است. از خاکستر آتش خود بيرون ميآيد. هزار سال (عدد کثرت) عمر ميکند. تنها مينشيند و در هنگام مرگ از سوراخهاي منقارش که به عدد 360 ميرسد صداهاي عجيب و غريبي توليد ميکنداين صدا بر هيزم جمع آمده آتش ميافکند پس ققنوس ميسوزد و از خاکستر او جوجه ققنوسي ديگر پديد ميآيد.اين خصايص اشاره شده ما را متوجه آن ميکند که ذهن نيما با توجه و نظر بهاين منظورها ققنوس را انتخاب کرده است و او را در مرکز موضوعي قرار داده است تا منظورش را حول محورآن بپردازند. 1- مرغي عجيب است چون همه رفتارهايش مغاير هنجار است 2- دانا است 3- تنهاست (چون کمتر صدايش را ميفهمند) 4- هر منقارش سيصدو شصت سوراخ دارد 5- هزارسال (بي نهايت) عمر ميکند 6- جوجههايش از دل خاکسترش بيرون ميآيند. ققنوس مرغي عجيب است زيرا واقعيت موجود و وضع آن را در محيط اطراف نميپذيرد و راه و رسم و شيوه خود را دارد که منحصر است. علتاينکهاين مرغ عجيب است دانايي اوست که او را غريب معرفت نموده است به حدي که هيچ کس با جهان او در ارتباط نيست واين خود باعث سرنوشتي تراژيک، نه سرنوشتي تراژيک که هستياي تراژيک شده است. هر منقارش سيصدو شصت سوراخ دارد که عدد 360 عدد کمال است و دايره را مينماياند که خود نوعي ماندلا استتر بيع و دايره، 3و4، ماه و خورشيد،.... همه اعداد و نشانههاي شناخته شده در جغرافياي اساطيري هستند و چون نغمههاي کامل از او ميتراود کس را راهي به درک او نيست همان نغمههايي که بجاياينکه دلي را در آتش گيرد هيزمهاي در خواب رفته از زندگي را در مهيب آتش ميبرد و ققنوس را به سرنوشت اوملحق ميکند. عمر بينهايت ققنوس نشان جاودانگي اودر آثار اوست و در جوجههايش آثار او نيکو جاودانه ميمانندايا با موارد بر شمرده شده ناماين مرغ به جز جاي نام نيما بر جاي کدام نام نشسته است؟ ققنوس، مرغ خوشخوان، آوازهي جهان، ققنوس مرغي خوشخوان و آوازه و بعيد الصوت است امااين دليل نميشود که نزد همگان شناخته شده باشد زيرا: آواره مانده از وزش بادهاي سرد مسلماً اگر مقبوليت عام مييافت و آوازش را همگان ميپذيرفتند نه ققنوس بود نه آواره، آنچه ققنوس و ققنوسان را آواره ميکند وزشهاي بادهاي سرد است که تنها آنها را که قامتي بلند دارند به سردي مينوازد آنان که قامت خميده داشتهاند تا مطامعي را از زمين بردارند و به همين جهت مطرود ان بر پشتشان سوار شدهاند آنها را باد سرد گزند نميرساند گزش باد سرد قامتي بلند ميخواهد و درکي بلند تر. مجید اسدی(م.راوش) |